داستان هاي عشقي و رومانتيك
داستان خانوادگي وعاشقانه
یک شنبه 4 / 5 / 1392برچسب:, :: 15:36 :: نويسنده : مجتبي روزبه
داستانی که می خواهم برایتان بگویم: عشق سوخته
جوانی در شهری زندگی می کرد. آن شهر از نظر زیبایی خیلی عالی بود تا یک روز دختر زیبایی به همراه والدینش به شهر آمدند آن ها خانه ای در آن شهر را خریدن. و در آنجا ساکن شدند روزی که دخترک برای خریدن نان به نانوایی رفت آن جوان آن را دید و از او خوشش آمد. چند روز بعد که آن جوان دوباره آن را دید و به او گفت: ببخشید من می توانم نام شما را بیرسم . دختر گفت: خیر نمی شود اصلا شما که هستید چه می خواهید. جوان گفت: من دانیال هستم. می توانم به همراه خانواده ام به خانه ی شما بیایم. دختر گفت:برای چه؟ جوان گفت: برای امر خیر.دختر گفت:من نمی دانم؟ شما این را به والدینم بگویید. جوان می ترسید که با والدینش صحبت کند. چند روز بعد به جوان خبر رسید که آن دختر عروسی کرده. آن جوان ناراحت شد و از آن شهر رفت. آن دختر وقتی این خبر را شنید کلی غمگین شد. واز آن روز بعد زندگی برای آن جوان فقط شد یک روز و شب و دیگر اصلا عاشق نشد. ازان طرف دختر بیچاره در خانه ی شوهرش تنها و بی کس بود. شوهرش به او ظلم و ستم می کرد. دختر از ترس شوهرش نمی توانست به خانواده اش سر بزند. و آخر از شوهرش جدا شد. و به خانه ی پدر و مادرش برگشت. نظرات شما عزیزان:
خیلی زیبا و غمناک بود مرسی
لینک شدی بی برو برگشت خواس ی یک سر به منم بزن
|
درباره وبلاگ به وبلاگ داستان خوش آمدید آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها
نويسندگان |
|||
![]() |